تبليغاتX
!---»''^'«دل شيفته»'^''«---!

!---»''^'«دل شيفته»'^''«---!

سلام ببخشید که دیر شد

این عکس رو خودم درست کردم برای عشقم می خواستم نظرتون رو درموردش بدونم.

راستی اگه سایتی برای آپلود عکس میشناسین بهم معرفی کنین آخه ببینید این عکسه چقدر کوچولو شده.

مرسی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 19:1  توسط غزل  | 

دوست داشتن زیباست!

امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره میبارد

در سكوت سپید كاغذها
پنجه هایم جرقه میكارد

شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیكرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتشها

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم
كه همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا حذر كردن
شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب به جای می ماند
عطر سكر آور گل یاس است

آه بگذار گم شوم در تو
كس نیابد ز من نشانه من

روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من

آه بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویا ها

با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها

دانی از زندگی چه میخواهم

من تو باشم  ‚ تو ‚ پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریاییست
كی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین طوفانی
كاش یارای گفتنم باشد

بس كه لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها

سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج دریا ها

بس كه لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام
به سبك سایه تو آویزم

آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم
كه همین دوست داشتن زیباست

 

سلام دوستان عزیز! ببخشید که یه مدت طولانی نبودم. حال و حوصله ی وبلاگ رو نداشم. حالا با نظراتون منو خوشحال کنید. خیلی ممنونتون هستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 16:10  توسط غزل  | 

عجب صبری.....

عجب صبری خدا دارد!!!!!

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،

بر لب پیمانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین

زمین و آسمانرا

واژگون ، مستانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحۀ، صد دانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و ، دیوانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،

گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم.

که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم .

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!

و گر نه من بجای او چو بودم ،

یکنفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

                                                                   شعر از :استاد رحیم معینی کرمانشاهی

 

سلام خدمت دوستان عزیزم!

من این شعر استاد معینی رو خیلی دوست دارم...چون واقعا راست میگه اميدوارم شماهم خوشتون بياد!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 20:31  توسط غزل  | 

ما رای به نوکران اکبر .....ندادیم!!!

.....!بالاخره آنکسی که لیاقت داشت بر سر کار آمد!.....

برای سلامتیش و نابودی دشمناش صلوات....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 13:36  توسط غزل  | 

می خواستم مال من باشه اما...

سلام دوستان!

داستان زیر بسیار بسیار احساساتی و زیباست...

من وقتی خودم  می خوندمش گریه می کردم!

بهتون توصیه می کنم یا الآن بخونیدش یا سيو كنيد بعدا بخونين!!

ولي حتما نظرتون رو بگين.

و اما عشق...

وقتي سر كلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي كرد.

به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مسأله نمي كرد.

آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادمخ. بهم گفت: متشكرم و از من خداحافظي كرد.

مي خوام بهش بگم، مي خوام كه بدونه من نمي خوام فقط "داداشي" اون باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم.......علتش رو نمي دونم.

تلفن زنگ زد. خودش بود، گريه مي كرد. دوست پسرش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پيشش. نمي خواست تنها باشه. من هم اين كارو كردم، وقتي كنارش رو كاناپه نشسته بودم، تمام فكرم متوجه اون چشاي معصومش بود. آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس، خواست بره كه بخوابه، به من نگاه كرد و گفت: متشكرم و از من خداحافظي كرد.

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد ،گفت: قرارم بهم خورده، اون نمي خواد با من بياد،من با كسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زماني هيچكدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم درست مثل يه "خواهر و برادر". ما با هم به جشن رفتيم.جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون،كنار در خروجي ايستاده بودم. تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشماي همچون كريستالش بود. آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فكر نمي كرد و من اين رو مي دونستم، به من گفت: متشكرم، شب خيلي خوبي داشتيم و از من خداحافظي كرد.

مي خوام بهش بگم ، مي خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" اون باشم. من عاشقشم. اما....من خجالتي هستم....علتش رو هم نمي دونم.

يه روز گذشت، سپس يك هفته، يك سال... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم فارغ التحصيلي فرا رسيد، من به اون نگاه مي كردم كه درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره . مي خواستم كه عشقش متعلق به من باشه ،اما اون توجهي به من نمي كرد، و من اينو مي دونستم قبل از اينكه كسي به خونه بره به سمت من اومد و با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلي ،با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي، متشكرم و از من خداحافظي كرد.

نشستم روي صندلي، صندلي ساقدوش، اون دختره حالا داره ازدواج مي كنه، من ديدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج كرد. من مي خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فكر نمي كرد و من اينو مي دونستم. اما قبل از اينكه از كليسا بره رو به من كرد و گفت :تو اومدي؟ متشكرم.

سال هاي خيلي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه مي كنم كه دختري كه من رو داداشي خودش مي دونست توي اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو مي خونه، دختري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست كه اون نوشته:

تمام توجهم به اون بود. آرزو مي كردم كه عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو مي دونستم. من مي خواستم بهش بگم ، مي خواستم كه بدونه كه نمي خوام فقط برايمن يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام...........نمي دونم..........هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره.........

اي كاش اين كارو كرده بودم...............................با خودم فكر مي كردم و اشك مي ريختم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 16:15  توسط غزل  | 

سلــــــــــــام بهــــــــــــــــــار

عيد نوروز سر آغاز طراوت طبيعت و جوان شدن جهان است.

تازه شدن فضاي زندگي طبيعي انسان. و چه نيكوست كه همراه با

طراوت جهان، جان و دل انسان هم طراوت پيدا كند.

از ته دل واسه همتون سال خوگشل و بهاری آرزو میکنم.

 

 

دوستان عزيز سلام!

 مي خوام براتون در سال جديد مطالب جديد بزارم يعني مي خوام پستام متفاوت باشه و با سال قبل فرق بكنه اميدوارم امسال هم با ياري شما اين وبلاگ سرسبزتر از هميشه به كارش ادامه بده.

 

حالا نظرتون رو درباره داستان زير بهم بگين...

 

خیلی عجله داشت...خیلی....

سریع دوش گرفت...مو هاش رو هم همون جوری که اون میخواست درست کرد...

ریش تراشش رو برداشت و یه صفایی هم به صورتش داد...

سریع مسواک هم زد...

یه لباسی هم که اون خیلی دوست داشت رو انتخاب کرد و پوشید...

ادکلن خوشبوش رو هم فراموش نکرد...

یه نگاه توی آینه به خودش انداخت...تمرین کرد که چطوری بهش لبخند بزنه تا اون بتونه تا ته احساساته

پاک قلبش رو ببینه...

واااااای....دیرش شده بود...

ساعت مچیش رو بست و کفشاشم که از دیشب واکس زده بود رو پاش کرد و رفت سوار ماشینش شد...

سر راه از یه گل فروشی یک شاخه گل رز قرمز خرید...

فقط یک شاخه....

چون یه قلب قرمز توی بدنش که همه ی احساساتش توش جمع شده بودند بیشتر نداشت...

و برای ابرازشم گل سرخ رو انتخاب کرد....

خیلی دیرش شده بود...

سریع گازش رو گرفت و رفت...

فکر اون توی راه داشت دیوانش میکرد...

آرزو میکرد اون شال نارنجی اش رو که خیلی دوسش داشت رو سرش کرده باشه...

داشت به روزای اول آشناییشون فکر میکرد...توی دلش یه اضطرابی داشت...

از ته دل عاشقش بود...یه عشق واقعی...یه عاشق واقعی بود...

پیچید توی کوچه .. دل تو دلش نبود..

اما ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ..ـ.ـ.ـ...........

اونقدر شیفته و شیداش بود که هواسش به یه عابر بدبخت نبود...

تصادف کرد.....

اما...اما...دیدار با اون براش مهم تر بود...

نامردی کرد و گاز داد و رفت...

حیف که نمیدونست توی رسم عاشقی نامردی ممنوعه....!

رسید سر قرار...خوشحال بود با این که دیر رسیده ولی زودتر از اون رسیده..اما مضطرب بود..

چون اگه اون میفهمید که چه اتفاقی افتاده دلش از این کاره ناجوانمردانش می شکست...

منتظر بود...هنوز نیومده بود...

اون نیومد...

چون دیگه هرگز نمی توانست خودش رو به این قرار برسونه...

اون موقع فرار و نامردی کردن اونقدر عجله داشت که متوجه رنگ نارنجی شال کسی که باهاش تصادف

کرده نشد..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 15:15  توسط غزل  | 

از محبت خارها گل می شود

محبت چو باراني است كه اگر بر زمين تشنه ببارد در سينه زمين خشك و تشنه، گل هاي رنگين مي رويد.

از محبت خارها گل مي شود.

با محبت مي شود بر دل آدميان نفوذ كرد.

محبت زنجير نامرئي است كه انسان ها را به يكديگر پيوند مي دهد.

محبت دوست بر گردنم رشنه اي افكنده است كه مرا بي اختيار به هر سو مي راند.

       چه کسي مي داند که تو در پيله ي تنهايي خود تنهايي؟

            چه کسي مي داند که تو در حسرت يک روز نه در فردايي؟

                  پيله ات را بگشا...

                       تو به اندازه يک پروانه زيبايي!!!

 

سلام عزیزان!

دوستای گلم عکس بالا کار خودمه دوست دارم نظرتون رو درموردش بدونم

یه نظرسنجی ساده...........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 23:14  توسط غزل  | 

بوسه بارانت می کنم

اندکي عاشقانه تر زير اين باران بمان ، ابر را بوسيده ام تا بوسه بارانت کنم!!!

سلام عزیزان!

قدم رنجه فرمودین تشریف آوردین...

این دفعه عکسای خوشگلی براتون دارم ولی برای دیدنشون بی زحمت ادامه مطلب و ببینین

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 23:35  توسط غزل  | 

تصویر حسین

تصویر حسین

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

 

گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا

تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید

 

گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن

عکس یک خنجر ز پشت سر پی مولا کشید

 

گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم

راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشید

 

گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش

عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید

 

گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن

در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید

 

گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش

فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید

 

گفتمش سختی و درد وآه گشته حاصلم

گریه کرد، آهی کشید و زینب کبری کشید

 

گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق

عکس مهدی را کشید و به چه بس زیبا کشید

 

گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین

گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 17:43  توسط غزل  | 

باز محرم شد

باز محرم شدو دلها شکست            

                         از غم زینب دل زهرا شکست


باز محرم شد و لب تشنه شد            

                           از عطش خاک کمرها شکست


آب در این تشنگی از خود گذشت   

                                    دجله به خون شد دل صحرا شکست


قاسم و لیلا همه در خون شدند     

                                این چه غمی بود که دنیا شکست

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 13:32  توسط غزل  |